دانلود رمان جن نامه اثر هوشنگ گلشیری
| عنوان | دانلود رمان جن نامه |
| نویسنده | هوشنگ گلشیری |
| زبان | فارسی |
| تعداد صفحه | 474 |
این کتاب را رایگان دریافت میکنید — کمک شما، ادامه راه ماست
پرشین پیدیاف بدون تبلیغات مزاحم و با هزینه شخصی اداره میشود. اگر این کتاب برایتان مفید بود، با یک حمایت کوچک به ما کمک کنید تا هزاران کتاب رایگان دیگر را برای جامعه فارسیزبان منتشر کنیم.
حمایت مالی از پرشین پیدیاف ←📥 دانلود رایگان دانلود رمان جن نامه
این کتاب کاملا رایگان برای دانلود قرار گرفته است
📖 توضیحات کتاب
مجلس اول
پدر را در سال ۱۳۳۴ بازنشسته کردند. معمولا یک راست به خانه نمی آمد. دوچرخه داشت و اگر تابستان بود و آخر برج، توی خرجین اش یک خربزه بود و گاهی دو هندوانه کوچک. باچرخ جلو در را، که جز شب ها بسته نمی شد، چهارتاق باز می کرد و همان جا، میان شیر آب و در، تکیه می داد و قفل می کرد. هندوانه ها یا خربزه را اگر آخر برج بود بیرون می آورد و زیر شیر آب می گذاشت. شیر را که روشان باز می کرد، دست و روش را می شست و بعد سر شلنگ را در شیر فرو می کرد و آن سرش را روی هندوانهها با خربزه میزان می کرد
آب پاشی حیاط کار خودش بود، از بالای حیاط شروع می کرد و از گوشه راست، دیوارها را همیشه در نوبت دوم می شست. پدر آب می ریخت و مادر اگر نان نمی پخت جارو به دست، با دو پای پدر و پشنگه های آب و آبشره خاک آلود و پردوده همپا می شد. سه روز یکبار نوبت خواهر بزرگتر بود که آن وقتها سیزده، چهارده سالش بود؛ اما از بس فشار آب قوی بود و کف سیمانی حیاط را پدر شیبدار درست کرده بود و آبشره ها از اینجا و آنجا از او جلو می زد، داد پدر را در می آورد بجنب، دخترا
دور تادور باغچه را پدر باریکه جویی سیمانی درست کرده بود
















علاقه مندی
سلام
این اثر را گلشیری جهت تایپ به من سپرد. من دیگر وی را ندیدم و این امانت ۴۲ سال است دست من است
منهم آنرا به شما می سپارم
امری بود با ایمیل یا شماره زیر در خدمتم
۰۹۱۳۳۱۰۴۱۵۴
سپاس
تصوف ناب کار چاپ نشده ای از ه . گلشیری
وقتی آثار گذشتگان را می خوانم و به عقاید شان می اندیشم ، نمی توانم ناظری بی طرف و تماشاچی بی تفاوتی باشم و این بیشتر به این دلیل است که من هم مثل هر آدم دیگری ، افکار و عقاید و دریافتی مخصوص به خود دارم که بی تردید محصول و معلول پایگاه اجتماعی من است . تردیدی نیست که این دریافت به اضافه خلق و خو و تحصیلات و مطالعاتی که داشته ام و دارم ، در نحوه دید من نسبت به پیرامونم و تاریخ ملتم و گذشته فرهنگم اثر گذاشته و همین خود باعث شده که نحوه نگرش من به گذشته ، با آدمی دیگر از طبقه دیگر یا محیط دیگر فرق بکند .از طرف دیگر چه بخواهم و چه نخواهم ، به عنوان یک ایرانی وابسته به طبقه ای معین و گروهی مشخص ، گذشته ای دارم و تاریخی ، و در این تاریخ ، بزرگانی و اندیشمندانی که حضورشان را مدام در زندگی احساس می کنم و زمزمه هایشان را بیخ گوشم می شنوم و با درد آنها می گریم و در شادیشان شرکت می کنم و به آنها به گفتگو می نشینیم و در این گفت و شنود است که متقابلا در افکار یکدیگر اثر می گذاریم و اندیشه هایمان در نتیجه این تقابل و بر خورد بار ور می شود و صیقل می یابد یعنی ، افکار من از سخنان آنها مایه می گیرد و افکار آنها ، با تفکر و بینش امروزی من ، صیقل می یابد و زنگار زمان از چهره می زداید و زندگی از سر می گیرد و به قول ناقلش بر سریر سراپرده همیشه می نشیند .
این دسته داد و ستد ها بین گذشته و حال و این رابطه معنوی و اتصال روحانی به نظرم قهری است و هر کس بخواهد راجع به گذشته چیزی بخواند یا بنویسد ، نمی تواند خودش را از این تاثیر و تاثر مدام کنار بکشد ، چرا که هر آدمی اولا پرورده و محصول جامعه ای است که به آن تعلق دارد و از این دیدگاه خاص است که به گذشته می نگرد و ثانیا به زاویه دید او به پایگاه اجتماعی و نقطه ای که از این دیدگاه ، اشغال کرده است محدود می شود.
واضح است که این سخن به معنی تاویل به رای آنچنانکه متقدمین اصطلاح کرده اند نیست،زیرا من هر گز مایل نیستم خودم را در چهار چوب عقیده ای محصور و محبوس کنم و کلام بزرگان را با جمع کردن دلایلی از ری و روم و بغداد، بر دانسته های خودم بر گردانم و در همان قلمرو محدود فکریم در جا بزنم . چنین کاری را نا پسند می دانم و نشانه تحجر و جمود فکری. اما این را نمی توانم منکر باشم که میدان دید من با قدرت یا ضعف حس باصره می بستگی دارد ، کیفیت ادراک من و نوع مدرکات من هم با هوش و دانشی که دارم مربوط است و این مثال را هم شنیده اید و می دانید که یک گل برای یک گیاه شناس نوعی از تفکر بوجود می آورد و همان گل برای مثلا یک شاعر نوعی دیگر را . و البته بیان این مطلب از طرف من هیچ کشف تازه ای را متضمن نیست و قصدم از تصریح و تکرار آن بیان این نکته است که من نمی توانم زیر عنوا تصوف ناب آنچنانکه معمول و متداول است عبارات مشایخ و صوفیان و بزرگان طریقت را بدون تعقل و تفکر و بدون ارزیابی و قضاوت جمع کنم و برای هیچ ، هیاهویی راه بیاندازم و بالاخره به همان نتیجه ای برسم که دیگران رسیده اند ، بلکه می خواهم با طرح قسمتی از جنبه های اجتماعی تصوف ناب و خالص که در قیل و قال مباحث کلامی گم شده و مکتوم مانده بگویم.
آنچه به نام تصوف ناب رایج شده و بیشتر آنچه تا بحال راجع به تصوف نوشته اند و در اذهان جای گرفته است همه حقایق مربوط به تصوف نیست ، یا لا اقل عقاید اجتماعی اقتصادی این گروه از مردم مملکت ما ، آنچنانکه باید و شاید مورد بررسی قرار نگرفته و ماهیت تاریخی تصوف و منشاء اجتماعی طرایق صوفیه دقیقا تجزیه و تحلیل نشده است.
عده ای فقط اصلاحات و ریشه های لاهوتی عقاید صوفیه را مورد مطالعه قرار داده اند و بدون اینکه به زمینه اجتماعی آن عقاید توجه بکنند ، خصایص انسانی صوفیه را بطور مطلق مورد تحلیل قرار داده و تصوف را همچون موجودی دیده اند که در خلاء زندگی می کند و هیچ ارتباطی با دنیای اطراف خود ندارد و اگر خیلی همت کرده اند ، در صدد پیدا کردن ریشه های آن عقاید ، در ادیان مختلف بر آمده اند که البته موفق نبوده اند.
عده ای دیگر هم خواسته اند با دید علمی به تصوف نگاه کنند و آن را در مسیر تاریخ قرار دهند ، متاسفانه سرنا را از سر گشادش زده اند ؛ یعنی بدون اینکه به بررسی و تحلیل علمی تصوف بپردازند و بدون اینکه ماهیت تصوف را و عامل اجتماعی بروز و ظهور آنرا درک کنند ، اول بنا را بر آن گذاشته اند که تصوف ضد اجتماعی و حتی ضد اسلامی است و مروج گوشه گیری و تجرید و تجرد ، و بعد فرمول وار به این نتیجه رسیده اند که صوفی گری راینده ای از شکست و فروتری و داروی مخدری است برای شکیبا شدن به تحمل خواری و زبونی و تن در دادن به آزار و گرسنگی و فرمانروایی بیگانه ! در حالیکه هر دو گروه ، یعنی هم آنانکه تصوف را غیر دنیایی دیده اند و وسیله ای برای وصول به حقیقت روح ، و هم آنانکه آن را عامل انحطاط و عقب ماندگی و تحجر دانسته اند ، هر دو حقایق مربوط به صوفیه را ندیده اند و نگفته اند . سعی من ، در این مقاله ، این است که قسمتی از جنبه های اجتماعی تصوف را که بر اثر گذشت زمان یا بر اثر بی اطلاعی مدعیان تصوف از اصل خویش دور افتاده و جز اشاراتی بطور پراکنده ، در کتاب ها و رساله ها ، چیزی از آن باقی نمانده است ، از چاه ویل فراموشی بیرون بکشم و آنرا چنانکه دریافته ام نشان دهم.
اما قبل از هر چیز یک نکته را باید تصریح کنم و آن اینکه ، من منکر سوء استفاده هایی که از تعلیمات صوفیه شده است و می شود نیستم و معتقدم تصوفی که اکنون رایج است ، عدم مقاومت در برابر زور را تبلیغ می کند ، و به همین مناسبت به عنوان وسیله تخدیر قرنها به خدمت حکومت ها در آمده است ، ولی حرف من در این است که تصوف ، در آغاز ، و باز هم تکرار می کنم ، قبل از مسخ و تخریب ، نهضت اجتماعی اصیلی بوده که رفته رفته و بر اثر گذشت زمان ، بقول نیما رنگ باخته و بر اثر عوامل متعدد سیاسی و اجتماعی ، از شعور انقلابی و شعور اجتماعی تهی شده و از آن جز تفاله ای بر جای نمانده است .
این معنی را می توان از مصطلحات صوفیه فهمید ، در اینجا من ، بطور نمونه و برای مثال یکی از اصطلاحات صوفیه را مورد بحث قرار می دهم و آن کلمه تسلیم است ؛ متبادر از آن تسلیم در برابر دشمن است و به اعتبار چنین معانی است که تصوف را عاملی برای ترکتازی ها و تسلط غارتگران داخلی و خارجی به حساب آورده اند در حالیکه تسلیم معنای دیگری دارد که با معنی امروزیش فرق می کند ، و این البته عیب نیست خیلی از لغات و اصطلاحات بوده اند که در طول زمان ، مفهوم خود را از دست داده اند و معنای “دیگر” به خود گرفته اند مثلا همین کلمه “دیگر” در زبان پهلوی و در آثار قرن های چهارم و پنجم هجری به معنی عدد ترتیبی دوم بوده ، ولی بعدا این معنی از کلمه دیگر سلب شده و امروزه به معنای جز آن و غیر آن بکار میرود. کلمه تسلیم هم از این گونه است و برای اینکه مفهوم اولیه اش را درست بفهمیم ، باید توجه داشته باشیم که بنا به عقیده صوفیه ، کفری که مکتوم بماند و به مرحله اجرا نرسد اصلا تحقق پیدا نمی کند و شناخته نمی شود ، بعد از عمل است که می توان آن را از ایمان تشخیص داد پیش از آن ، یعنی پیش از عمل و اجرا ، کفر و ایمان هر دو یکسانند و فرقی با هم ندارند. ولی اگر کفر با عمل در آمیخت ، وجود خارجی می یابد ، آن وقت است که عامل کفر کافر باز شناخته می شود به عبارت دیگر ما کافر را از روی عملش می شناسیم ، تا زمانی که کسی به ایمانش عمل نکرده ، اطلاق کلمه مومن بر او صحیح نیست پس وقتی ایمان با عمل توام نباشد ، مثل کفری است که به اجرا در نیامده ، چون هیچکدام تحقق نیافته ان پس نباید بین آندو فرق بگذاریم. بر خلاف کافر و مومن که عملشان و اقدامشان ، آنها را از هم جدا می کند؛ این که حلاج می گوید : – من فرق بین الکفر و الایمان فقک کفر و من لم یفرق بین الکافر و المومن فقد کفر – اشاره به همین معنی است با توجه به همین نکات می بینیم که تصوف برای رسیدن به هدف خود ، برای وصول به غایت و مقصد خود ، جز عمل و اقدام ، راهی نمی داند و چاره ای نمی شناسد و به همین دلیل است که کلیه ذرات وجود صوفی باید تعلیم ایمان او باشد و جز در طریق تحقق ایده آل و ایمانش حرفی نزند و عملی نکند ، چرا که این گونه تعلیم است که وصول به هدف را ممکن می گرداند . منظور از تعلیم در اصطلاح صوفیه ، تعلیم جسم در برابر ایمان است ، و به فرمان ایمان و اعتقاد عمل کردن و از دستور ایمان به بهانه های مصلحت اندیشی و محدود بودن امکانات و چه می دانم ، مقتضیات زمان و این چرندیات ، سر پیچی ننمودن . تسلیم در برابر ایمان ، نه در برابر دشمن ، تسلیم بودن به حقیقت ، نه تسلیم بودن به واقعیت . با این وصف می توان گفت که تصوف مکتب گوشه نشینی و انزوا طلبی است ، می شود گفت خلق را از عمل منصرف می کند و به گوشه عزلت سوق می دهد ، تصوفی که کفر و ایمان را با مقیاس عمل می سنجد می تواند باعث شکست ملتی و بانی زبونی جماعتی شود.
به چند تا جملات کفر آمیزی که صوفیه بر زبان آورده اند و در اصطلاح به شطحیات شهرت یافته دوباره نظر بیاندازید تا مفاهیم زنده و سازنده آنها را در یابید و متوجه شوید که عوامل انحطاط و جمود ، چطور ما را از ریشه های فرهنگی خود جدا کرده است . در اینجا باز هم یکی از آن موارد کفر آمیز را نقل می کنم ، سایر موارد را خودتان قیاس کنید
اوحدی کتابی دارد بنام “جام جم” . وی در این کتاب ابیاتی دارد که در آن ما را کتاب مبین و صاحب زمان نامیده است .اگر توجه بکنیم که مبین یعنی قرآن ، نجات دهنده بشر از ضلالت و گمراهی است و صاحب زمان نیز در مذهب تشیع ، امامی است که قیام می کند و ظلم و جور را از جهان بر می چیند و عدل و داد می گستراند ، آنوقت می فهمیم چرا اوحدی ما را ، من و تو را ، که مخاطب او باشیم کتاب مبین صاحب زمان نامیده است . نگفته پیداست که این گونه خطاب کفر آمیز تلقی می شود و البته باید حواسمان را جمع کنیم که چرا؟
غیر از این دشمنی برخی از سران صوفیه با دستگاه خلافت نشان دهنده این حقیقت است که مخالف با اعیان و اشراف و نیز با سیاست جاری ، یکی از هدف های اهل تصوف بوده است .این نکته را هم از بعضی از عباراتی که برخی از دشمنان تصوف بر زبان آورده اند فهمیده می شود: مثلا “ابن ندیم “مولف “الفهرست “در مورد حسین بن منصور حلاج که می دانید از بزرگان و عزیزان اهل تصوف است و در سال سیصد و نه هجری قمری تهیه شده می گوید: جاهلی بود بی پروا و سر مست نسبت به پادشاهان جسور ، و در واژگون کردن دولت ها از ارتکاب هیچ گناه بزرگی روی گردانی نداشت.
از این واضح تر و روشن تر مطلبی است که استاد جلال الدین همایی در مقدمه کتاب ” مصباح الهدیه و مفتاح الکفایه” تالیف عز الدین محمود کاشانی نوشته است . عین عبارت استاد این است :
مشایخ به نو آموزان تیر اندازی و اسب سواری و شناوری و جنگ و جهاد در راه دین و عقیده را یاد می دادند و غزوه کردن و به جهاد رفتن جزو عبادات مسلم این طایفه بود و جماعتی از ایشان در جزو غازیان به شهادت رسیده اند.
در جای دیگر در کتاب “اشجار و اثمار” علیشاه ابن محمد خوارزمی معروف به بخار که از کتب نجوم معروف قرن هفتم هجری است ، در ثمره ششم ، در احکام قاسم ، از یکی از مشایخ صوفیه معروف آن زمان بنام شیخ حسام الدین اسم می برد که در خانقاه سمر قند جوانان را علم سلاح و مبارزت آموختی و خود علیشاه از خدمت او علم تیر و کمان و اسلحه دیگر و طریق کشتی گرفتن آموخته است خوب اگر تصوف مکتب ریاضت است و گوشه نشینی ، چرا علم سلاح آموختن و چرا تیر اندازی کردن و کشتی گرفتن و اسب سواری کردن و شناوری کردن.
از کتاب “مروج الذهب و معادن الجوهر” هم واقعه ای یاد داشت کرده ام که برایتان نقل می کنم هر چند مفصل است ولی به خواندنش می ارزد واقعه این است:
یحیی این اکثم می گفت مامون روز سه شنبه برای مباحثه فقه می نشست ، وقتی فقیهان و دیگر اهل مقالات که طرف مباحثه او بودند ، حضور یافتند ، به اتاقی مفروش می رفتند به آنها گفته می شد موزه ها در آورید آنگاه خوان ها حاضر می شدند ، به آنها می گفتند بخورید و بنوشید و وضو را تجدید کنید و هر که موزه اش تنگ است در آورد و هر که کلاهش سنگین است بگذارد وقتی فراقت می یافتند ، مجمر ها می آوردند که بخور بسوزند و خوشبو شوند آنگاه مامون برون می شد و آنها را پیش می خواند تا نزدیک او می شدند و با آنها به وضعی نیکوو ، قرین انصاف ، و دور از تکبر مباحثه می کرد و همچنان بودند تا آفتاب غروب می کرد آنگاه دوباره خوان ها گسترده می شد و غذا می خوردند و می رفتند گوید:
یک روز نشسته بود که علی ابن صالح حاجب بیامد و گفت ای امیر مومنان یکی بر در ایستاده و لباس سپید خشن به تن دارد که دامن آن را بالا زده و می خواهد برای مباحثه وارد شود من بدانستم که یکی از صوفیان است و می خواستم به او اشاره کنم که اجازه ورود به او ندهد ولی مامون سخن آغاز کرد و گفت بگو بیاید
مردی که دامن لباس خود را بالا زده بود و کفش خود بدست داشت بیامد و یک طرف بساط ایستاد و گفت: السلام علیکم و رحمت الله و برکاته
مامون گفت
علیک السلام
گفت
اجازه می دهی که بتو نزدیک شوم
گفت
نزدیک شو
پس از آن گفت
بنشین
و او نشست آنگاه گفت
اجازه می دهی با تو سخن بگویم
مامون گفت
هر چه می دانی مایه رضای خداست بگو
گفت
به من بگو ، اینجا که نشسته ای به اجماع و رضای مسلمانان نشسته ای یا به زور نشسته ای
گفت
به اجماع مسلمانان نشسته ام ، نه به زور پیش از من سلطانی بود که کار مسلمانان را به عهده داشت و مسلمانان خواه نا خواه به او تسلیم شده بودند و او ولایت عهدی را پس از خویش به من و یکی دیگر داد ، و از حاجیانی که در بیت الحرام حضور داشتند برای من و دیگری بیعت گرفت که آنها خواه نا خواه بیعت کردند کسی که همراه من برای او بیعت گرفته بودند ، به راهی که می رفت ، رفت و چون نوبت من رسید بدانستم که به اجماع و رضایت مسلمانان مشرق و مغرب ، احتیاج دارم ولی چون دقت کردم دیدم اگر از کار مسلمانان کناره بگیرم ، کار اسلام آشفته می شود و قلمرو آن بهم می ریزد و فتنه و هرج و مرج می شود و کشاکش رخ می دهد و احکام خدای سبحانه تعطیل می شود و کسی به حج خانه خدا نمی رود و در راه او جهاد نمی کند و سلطانی نخواهد بود که مسلمانان را فراهم کند و آنها را راه ببرد ، راه ها بسته می شود و کسی داد مظلوم را از ظالم نمی گیرد و برای حفظ مسلمانان و جهاد با دشمنان اسلام و حفظ و دستگیری اهل اسلام ، این کار را بعهده گرفتم تا مسلمانان در باره یکی که مورد رضایت همه باشد اتفاق کنندو من نیز کار را بدست او سپارم و مانند یکی از مسلمانان باشم و تو ای مرد از جانب من به جمع مسلمانان پیغام ببر که هر وقت در مورد یکی هم سخن شدند و رضایت دادند ، من به نفع او از خلافت کناره می گیرم
گفت
السلام علیکم و رحمت الله و برکاته و بر خاست
مامون به علی ابن صالح حاجب دستور داد یکی را به دنبال او بفرستد که ببیند به کجا می رود وی چنین کرد آنگاه باز گشت و گفت
ای امیر مومنان یکی را فرستادم که این شخص را تعقیب کند وی به مسجدی رفت که پانزده کس با سر و وضع و لباس همانند او آنجا بودند و بدو گفتند
این مرد را دیدی؟
گفت
بله
گفتند
با تو چه گفت
گفت
جز سخن نیکو چیزی نگفت ، به من گفت امور مسلمین را مضبوط می دارد که راه هایشان امن باشد و به کار حج و جهاد فی سبیل الله قیام می کند و داد مظلومان را از ظالم می گیرد و احکام را اجرا می کند و همینکه مسلمانان به کسی رضا دادند ، کا را به او تسلیم می کند و به نفع او کنار می رود
گفتند
مانعی ندارد و پراکنده شدند
مامون رو به من کرد و گفت
اینها را به آسانی از سر وا کردیم
غرض من از نقل این واقعه و از مدارکی که ذکر کردم روشن شدن این مطلب است که تصوف ، در آغاز مسلک گوشه نشینی و عزلت نبوده در خلوت خانقاهی یا در کنج صومعه ای یا در گوشه دنج زاویه ای معتکف شدن و به ریاضت پرداختن و دنیا را به چپاول گران بیت المال و تضییع کنندگان حقوق خلق واگذار کردن ، با حقیقت تصوف مغایر است تصوف ، آن چنانکه از شیخ ابو سعید ابی الخیر منقول است دو چیز اس به یک سو نگریستن و یکسان زیستن ، نه چله نشستن و روی از ابناء دنیا بر گرداندن و به بهانه عبادت و اطاعت از مسئولیت فرار کردن.
اینکه می بینیم امام غزالی ، برای اینکه زیر بار استثمار نرود با دیوانیان و عمله اکره حکومت همدست نشود و در مقابل حق یا باطل بیعت نکند ، جلال و شکوه رهبری دانشگاه نظامیه را ترک می کند و عطای تقرب به بار گاه خلافت را به لقای سلطان سلجوقی می بخشد و در نیشابور معتکف می شود و به وزیران ارجی نمی گذارد ، نوعی مبارزه و سر پیچی از همکاری با حکومت بوده ، نه ترک زندگی مادی و خلوت نشینی.
اگر تصوف مروج اعتکاف و مبلغ گریز از خلق باشد ، پس عبارت زیر که منقول از ابو سعید ابی الخیر است چه معنایی دارد؟
باز کوه شدن مردی نبود مرد باید که به میان بازار ، در میان مردمان ، به خدای مشغول باشد و یک لحظه بدل از او خالی نبود
یا این عبارت
گفتند که فلان کس بر روی آب می رود گفت
سهل است ، بزغی و صعوه ای نیز بر روی آب برود
گفتند
فلان کس در هوا می پرد
گفت
زغنی و مگسی نیز در هوا بپرد
گفتند
فلان کس در یک لحظه از شهری به شهری برود
شیخ گفت
شیطان نیز در یک نفس از مشرق به مغرب می شود این چنین چیز ها را پس قیمتی نیست مرد آن است که در میان خلق بنشیند و بر خیزد و بخسبد و با خلق داد و ستد کند و با خلق در آمیزد و یک لحظه بدل از خدای غافل نباشد
و نیز ببینید که همین شیخ ابو سعید با چه صراحتی ، خلایق را از بی سیمایی و بی تفاوتی و تماشا گری بر حذر داشته است
ای مسلمانان بدانید که بی بار شما را بنخواهند گذاشت ، اگر بار حقیقت بر دارید ، به نقد ، به راحت افتید و فردا بیاسائید و گرنه باطلی بر گردن شما نهند که نه در دنیا بیاسائید و نه در آخرت
شیخ گفت
درویشی را که هر چه بباید گفت بگوی که نا گفته نماند و هر چه بباید کردن تو بکن که نا کرده نماند
گلشیری – چپ