صورتم را به شانه اش گذاشتم و گفتم: دوست دارم ماه من و تو همیشه پشت ابر بماند و هیچکس از عشق ما باخبر نشود.
آدم ها حسودند
زمان بخیل است
و دنیا عاشق کش است...
از کتابسال بلواعباس معروفی
صورتم را به شانه اش گذاشتم و گفتم: دوست دارم ماه من و تو همیشه پشت ابر بماند و هیچکس از عشق ما باخبر نشود.
آدم ها حسودند
زمان بخیل است
و دنیا عاشق کش است...
از کتابسال بلواعباس معروفی
گفت: مرا یادت هست ؟
دویدم و در راه فکر کردم من چه یادی دارم، چرا یادم به وسعت همه تاریخ است؟ و چرا آدمها در یاد من زندگی میکنند و من در یاد هیچکس نیستم.
بچه که بودم خیال میکردم همه چیز مال من است، دنیا را آفریدهاند که من سرگرم باشم، آسمان، زمین، پدر، مادر، درختها، اسبها، کالسکه و حتی آن گنجشکها برای سرگرمی من به وجود آمدهاند.بعدها یکی یکی همهچیز را ازم گرفتند. مایعی در رگهام جاری بود که میگفت این مال شما نیست، راحت باشید. پسری که عاشق کبوترها و خرگوشها بود، خودش را به درختی دار زد. چرا؟ مادر گفت بماند برای بعد. کاش تولد من هم میماند برای بعد، به کجای دنیا بر میخورد؟
تو دلم گفتم کاش آدم بتواند دنیا را بالا بیاورد و این همه دروغ و ریا نبیند، دنیا به دست دروغگوها، پشت هم اندازها و حقهبازها اداره میشود.
مگر نمیشود آدم سالهای بعد را به یاد بیاورد و برای خودش گریه کند؟
صورتم را به شانه اش گذاشتم و گفتم : دوست دارم ماه من و تو همیشه پشت ابر بماند و هیچکس از عشق ما باخبر نشود
آدم ها حسودند زمان بخیل است
و دنیا عاشق کش است ...!
اما هیچکس به او شَباهتی نداشت
هیچ آدمی نبود که چهرهای استخوانی
و ظریف داشته باشد، حرفهایی بزند
که از دیگران هم شنیده باشم، وقتی میخَندد
چانهاش کمی جمع شود و دِلم براش ضعف
برود. هیچکس.. گفتم ای وای مگر میشود آدم بیخود و بیجهت اسیرِ دوتا چشم بشود؟
پس کجاست؟!
نظرها
هنوز نظری نیست.
وارد شوید تا نظر بنویسید.