صورتم را به شانه اش گذاشتم و گفتم: دوست دارم ماه من و تو همیشه پشت ابر بماند و هیچکس از عشق ما باخبر نشود.
آدم ها حسودند
زمان بخیل است
و دنیا عاشق کش است...
مگر نمیشود آدم سالهای بعد را به یاد بیاورد و برای خودش گریه کند؟
صورتم را به شانه اش گذاشتم و گفتم : دوست دارم ماه من و تو همیشه پشت ابر بماند و هیچکس از عشق ما باخبر نشود
آدم ها حسودند زمان بخیل است
و دنیا عاشق کش است ...!
اما هیچکس به او شَباهتی نداشت
هیچ آدمی نبود که چهرهای استخوانی
و ظریف داشته باشد، حرفهایی بزند
که از دیگران هم شنیده باشم، وقتی میخَندد
چانهاش کمی جمع شود و دِلم براش ضعف
برود. هیچکس.. گفتم ای وای مگر میشود آدم بیخود و بیجهت اسیرِ دوتا چشم بشود؟
پس کجاست؟!
هیچ آدمی آدم دیگری نیست، عمر باختهها عاشق عمر دیگران میشوند، همانجور که خودشان قربانی شدهاند دیگران را هم نابود میکنند،
با حرفهای قشنگ
وعدههای فریبنده
سلیقههای یکنواخت
زبان بازی، زبان بازی، زبان بازی
و همهاش دروغ،
ظاهر دروغ، خوشگلیهای دروغ ...
بچه که بودم خیال میکردم همه چیز مال من است، دنیا را آفریدهاند که من سرگرم باشم، آسمان، زمین، پدر، مادر، درختها، اسبها، کالسکه و حتی آن گنجشکها برای سرگرمی من به وجود آمدهاند.بعدها یکی یکی همهچیز را ازم گرفتند. مایعی در رگهام جاری بود که میگفت این مال شما نیست، راحت باشید. پسری که عاشق کبوترها و خرگوشها بود، خودش را به درختی دار زد. چرا؟ مادر گفت بماند برای بعد. کاش تولد من هم میماند برای بعد، به کجای دنیا بر میخورد؟
تو دلم گفتم کاش آدم بتواند دنیا را بالا بیاورد و این همه دروغ و ریا نبیند، دنیا به دست دروغگوها، پشت هم اندازها و حقهبازها اداره میشود.
به همین سادگی آدم اسیر می شود و هیچ کاری هم نمی شود کرد. نباید هرگز به زنان و مردان عاشق خندید. همین جوری دوتا نگاه در هم گره می خورد و آدم دیگر نمی تواند در بدن خودش زندگی کند ، می خواهد پر بکشد .
جاوید مگسهای بیجانِ آخرِ فصل را توی هوا میگرفت و میبرد بیرون ولشان میکرد.
گفتم: «چرا نمیکشیشان و اینهمه به خودت زحمت میدهی؟!»
جاوید گفت: «خوشیمان را به رنج دیگران نمیخریم.
این زندگی چیزهای زیادی به من بدهکار است، اما مهمترینش یک جوانیِ بدون رنج و نگرانی در یک سرزمین آرام است...
نتیجه این سیکل معیوب و تکراری که دائما داره تکرار میشه رو ما به بهای زندگی و جوونیمون پس دادیم و باعث شد که عمیقا با این جمله از "سارتر" همزادپنداری کنیم؛
من اصلاً نفهمیدم جوانی یعنی چه؟
یک راست از کودکی به سن کهولت رسیدم...
گفت: مرا یادت هست ؟
دویدم و در راه فکر کردم من چه یادی دارم، چرا یادم به وسعت همه تاریخ است؟ و چرا آدمها در یاد من زندگی میکنند و من در یاد هیچکس نیستم.
بزرگترین خیانت را خودمان به خودمان کردیم؛ وقتی که باور کردیم زندگی، ارزشِ این همه دویدن را دارد.